سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 51
آدرس کانال مشکی ترکی
https://www.youtube.com/channel/UCmu9...
لینک کانال تلگرامی مشکی:
https://t.me/meshkimedia
داستان قسمت آخر سریال روزگارانی در چوکوروا، فصل اول. ییلماز با چه کسی ازدواج میکند؟ زلیخا میمیرد؟
https://youtu.be/UhgoFtXMExk
داستان قسمت آخر سریال زن، فصل سوم. بهار و عارف عروسی میکنند؟ عاقبت شیرین چه میشود؟
https://youtu.be/PABScOevTfU
داستان قسمت آخر سریال تردید، فصل دوم. چه بلایی سر ریحان میآید؟ راز بزرگ عزیزه چیست؟ پدر میران کیست؟
https://youtu.be/canJbyG5KkQ
داستان قسمت آخر سریال گودال، فصل دوم. یاماچ ادریس را میکشد یا ادریس یاماچ را؟ رئیس بعدی گودال کیست؟
https://youtu.be/aUroFMuLtdQ
دمیر در شرکت است و از طرف جواهر فروشی آشنای آنها، یک نفر آمده و جواهرات شرمین را که به ولی داده بود، برای او می آورد و میگوید که متوجه شده است که آن جواهرات خانوادگی آنهاست و شاید اشتباهی شده است. دمیر از اینکه شرمین جواهرات خانوادگی را فروخته است به شدت عصبانی شده و به سمت خانه می رود. او به خانه شرمین رفته و با نشان دادن جواهرات او را بازخواست میکند. شرمین شوکه شده و به روی خودش نمی آورد. سپس تظاهر میکند که گولتن به خانه او آمده و جواهرات را دزدیده است. دمیر متعجب شده و به سمت خانه می رود تا از گولتن سوال کند. غفور طبق نقشه ی ثانیه، به دمیر میگوید که دنبال گولتن رفته، اما متوجه شده است که گولتن به استانبول فرار کرده است. همان لحظه، شرمین نیز که به آنجا آمده، میگوید که گولتن جواهرات او را دزدیده و سپس با پول فروش آنها فرار کرده است. غفور از گولتن دفاع کرده و میگوید که او چنین کاری نمیکند، اما شرمین مدام این حرف را تکرار میکند. دمیر به غفور میگوید که باید دنبال گولتن برود.
شب وقتی صباح الدین به خانه می آید و ماجرا را می فهمد، با عصبانیت به خانه دمیر می رود و میگوید که آنها به اشتباه دوباره به گولتن تهمت زده اند و مشخص است که شرمین دروغ میگوید. او با دمیر بحث میکند و سپس بیرون می آید و شرمین را بازخواست میکند، اما شرمین با مظلومیت میگوید که جواهراتش دزدیده شده است.
غفور به خانه پیش ثانیه می رود و آنها به راه چاره ای برای آوردن گولتن به خانه فکر میکنند. کمی بعد، فادیک دم خانه آنها می آید و با ناراحتی و درماندگی از آنها خواهش میکند که کاری کنند تا به عمارت برگردد. ثانیه و غفور با دیدن فادیک عصبانی شده و میگویند که او باعث بدبختی آنها شده است و او را بیرون میکنند.
در خانه دمیر، او همچنان به اینکه چه نیرویی پشت ییلماز است فکر میکند. هونکار به او میگوید که فکلی زنده است و او را دیده است.
دمیر عصبانی شده و پیش جنگاور می رود. او با یادآوری گذشته و زمانی که فکلی پدرش را کشته بود، از حس نفرتش به او پیش جنگاور می گوید.
صبح روز بعد، شرمین با هتل ولی تماس میگیرد، اما می فهمد که چنین شخصی در هتل ساکن نیست. او به خانه فسون می رود تا از ولی خبر بگیرد. فسون میگوید که از او هیچ خبری ندارد و شاید ولی با اسم دیگری در هتل ساکن شده است. بعد از رفتن شرمین، ولی از اتاق بیرون آمده و معلوم می شود که شب را پیش فسون بوده است.
زلیخا به بازار می رود و پارچه میخرد. او به خانه آمده و با ذوق پارچه ها را هونکار نشان میدهد و میگوید که میخواهد برای آنها لباس بدوزد. شب وقتی دمیر به خانه می آید،با این کار زلیخا مخالفت میکند و میگوید زن او نباید خیاطی کند. زلیخا ناراحت شده و به اتاقش می رود. هونکار از دمیر ایراد میگیرد و میگ